هفته نهم دبیرستان!
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
یکشنبه7:02 AMگاهی آن تایم بودن کار دست آدم می ده. هیچ کدوم از بچه های کلاسمون رو نمی بینم و یه خانومی مسخره گفت اجازه نداریم تا زنگ بخوره بالا بریم و این یعنی باید مِن بعد دیر تر بیام. شاید باورتون نشه ولی من رسما دیشب سر کد زدن داشتم گریه می کردم. باید با ایمانی یه صحبتی داشته باشم ولی متاسفانه تا ...
هفته دهم دبیرستان!
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
یکشنبه8:00 AMحقیقتا آمادگی یه مهمونی خیلی بزرگ رو ندارم ولی روز آینده شب به سمت من میاد. عام خب، برم خونه با سیلاو کلاس زبان دارم و به خاطر بی برنامگی تقریبا دیروز هیچ کاری نکردم. در واقع روی کدها فکر کردم حتی تلاش کردم برنمشون ولی موفق نشدم. برم خونه باید برای سمانه مواد دسر رو بگیرم تا درست کنه و ...
مثل یه نوستالژی
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
مثل یه نوستالژی... پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ 16:18 برای نوشتن می نویسم.یه بار یه همچین چیزیو توی کدفورسز هم گفته بودم و ملت دیسم کردن که به درک.فقط دلم برای اینجا تنگ شده بود.دلم برای اینکه براتون اظهار خستگی کنه و غر بزنه تنگ شده بود :) maria آخرین نوشتهها روز قبل م2 من یا تو؟ ایمانی گور باباش...
گور باباش
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
راجب آدما این اتفاق میوفتههر چند وقت یه بار وقتی می بینم اونقدری که می خام به زندگی و روزمرگیشون نزدیک نیستم و مثلا رمز پستی که بهش اشاره ی غیر مستقیم _یا برای اونایی که آگاهن مستقیم_ کردن رو نمی فهمم یه گور باباش می زارم تنگش و رد میشم. در حالی که وقتی کامنت گذاشتنه بودم که خب این رمزه چیه این فکر...
من یا تو؟
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
من یا تو؟ جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ 17:42 اوکی بعد این همه وقت فقط یهو یادم اومد وقتی خالجون اینا کربلا بودن و با عماد رفته بودیم خونه محمدرضا یهو نمی دونم چی شد که آدما حرف رستوران ارکیده رو وسط کشیدن؛و می دونی چیه؟ هیچ کس دوست نداشت اسم تو رو بیاره!اینو از کجا فهمیدم؟ از اینکه محمد داشت به مامان می گفت که...
روز قبل م2
◷
تاریخ انتشار: 1405/5/26 | ساعت: 10:48
روز قبل م2 یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ 15:53 به قول حسنا شاید احساس این روز رو هیچ روز دیگه ای نشه درک کرد.نه اونقدری که باید عجیبه و نه اونقدری که باید عادی!فقط باید زنده و سرحال و رو فرم بمونی و منتظر طلوع روز بعد =) maria آخرین نوشتهها روز قبل م2 من یا تو؟ ایمانی گور باباش.. مثل یه نوستالژی...
God
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/2 | ساعت: 11:58
یکشنبه یازدهم دی ۱۴۰۱ 11:40 شایدم همین(
نجات یافتن از خونه!
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/2 | ساعت: 11:58
شنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۱ 17:6 منم واقعا دوست داشتم که هر روز به چگونگی نجات یافتن از این خونه فکر نمی کردم
بچه ها
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/2 | ساعت: 11:58
یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ 8:36 سارا وقتی ریحانه رو می بینه سر ذوق میاد و ابراز شگفتی می کنه. مثلا یهو میگه: چه پاهای کوچیکی دارههههه!یا خالجون نرگس، همیشه ریحانه رو بغل می کنه وقتی که عارفه می خواد غذا بخوره و می تونه ساعت ها با حسین بازی کنه و خسته نشه.ولی داشتم فکر می کردم من با حسین می رم تو اتاق و پا...