یکشنبه
7:02 AM
گاهی آن تایم بودن کار دست آدم می ده. هیچ کدوم از بچه های کلاسمون رو نمی بینم و یه خانومی مسخره گفت اجازه نداریم تا زنگ بخوره بالا بریم و این یعنی باید مِن بعد دیر تر بیام.
شاید باورتون نشه ولی من رسما دیشب سر کد زدن داشتم گریه می کردم. باید با ایمانی یه صحبتی داشته باشم ولی متاسفانه تا پنجشنبه نمی تونم ببینمش.
پنجشنبه
11:07 AM
شاید نیت ایمانی این باشه که با حرفاش استرس رو از ما دور کنه ولی به هر حال ته حرفاش یه درصدی دلشوره رو بهم القا می کنه.
دیشب محمدرضا و دایجون مهدی اومده بودن و داشتم فکر می کردم چقدر محمدرضا اجازه می ده دایجون مهدی براش بزرگتری کنه و داداش بزرگتر باشه. مثلا اگه به من می گه توی راهپیمایی رئیسی رو دیده و کنارش بوده و رئیسی نگاهش کرده ولی محمدرضا محل نداده؛ عمرا اگه این ادا ها رو جلوی دایجون مهدی بیاد.
4:15 PM
ترجیح می دم اینجوری تصور کنم که معلم های المپیادی ما از اون دسته آدم های بی منطقی نیستن چادریا رو امل می دونن.
وای بزارین اینو بگم. سر کلاس هاشمی داشت تلاش می کرد از روی لیست اسمامونو به یاد بیاره. بعد به یه جایی رسید و اینجوری بود که بچه ها الکی نگینا! بعد ما هم یادمون افتاد می تونیم الکی بگیم K پس از بین دو نفری که مونده بودیم یعنی من و سوگند اسمامونو تایید نکردیم و بهش نگفتیم. هاشمی از سوگند پرسید که فرز چنده و خب سوگند نمی دونست من چندم که برای منو بگه برای همین رندم یه عدد می گفت. و هاشمی اینجوری بود که فلان عدد اصلا توی لیست وجود نداره K بعد مثلا هاشمی به سوگند می گفت ولی خدایی به نظرم تو سوگند بودی و من می گفتم نه لزوما. هیچی دیگه آقای هاشمی در آخر برای من نام بامبو و برای سوگند شامپو رو برگزید خلاصه که اینجوری.
جمعه
5:00 PM
از آدمایی که چادرین ولی سر کلاس چادرشون رو در میارن خوشم نمیاد!
ببینین دوستان ما جمعه شب رفتیم خونه محمدرضا اینا و فکر کنین توی راهپیمایی چه اتفاقی افتاده؟ افتادن دنبالش برای مصاحبه. اینم تیشرت پوشیده بوده و عینک آفتابی، خلاصه تیپ اسپرت. بعد محمدرضا هی می گفته نه حاجی نمی خاد و اینا. این یاروعم همش می گفته نه زیاد وقتتون رو نمی گیریم و خلاصه ول کن نبوده. محمدرضا عم بهش می گه آقا من اجازه مصاحبه ندارم وای نمی دونین اینو که گفت من پاره شده بودم از خنده. اونم که همه چیو با آب و تاب تعریف می کنه. اصلا یه وضعی.
(بعد از تایم کلاسا اضافه شده): بچه ها
بزارین اینم بگم. فانه بخندین. ما یه استادی داریم حداکثر اَزمون 4 سال بزرگتره. بعد این یارو از بقیه استادا کوچیک تره. بعد ما خیلی می خواستیم در بیاریم این یارو 20 سالشه یا 19. بعد سر کلاس یه تایم استراحت بهمون داد بعد حسنا می گفت نمی خاد استراحت بدین اینجوری من باید روی سوال فلان که حل نکردیم فکر کنم. منم بهش گفتم به جای این می تونه روی ماه تولد علیمی فکر کنه.
آقا ما گفتیم نیمه اول؟ گفت آره.
حسنا گفت تابستون؟ گفت آره
گفت مرداد؟ گفت آره.
بعد دیدم جریان داره جالب می شه گفتم روزشم بگه. استاده هم کپ کرده بود. خلاصه از من اصرار از حسنا انکار. چون می گفت مگه چند درصد احتمال داره درست بگم بزار خودمو خراب نکنم. ولی در آخر تسلیم شد و پذیرفت!
و گفت توی تاریخش یا 4 داره یا 8.
فرض می کنین یارو چی گفت؟ بله پشماش ریخته بود و اینجوری بود که تو یه جادو جنبلی بلدی.
مردی 28 مرداد بود.
علیمی می گفت اگه بگی بابام کچله یا نه و درست باشه دیگه از کلاستون فرار می کنم میرم
برچسب:
نویسنده: کیان امینی