خرید بک لینک
یکشنبه7:02 AMگاهی آن تایم بودن کار دست آدم می ده. هیچ کدوم از بچه های کلاسمون رو نمی بینم و یه خانومی مسخره گفت اجازه نداریم تا زنگ بخوره بالا بریم و این یعنی باید مِن بعد دیر تر بیام. شاید باورتون نشه ولی من رسما دیشب سر کد زدن داشتم گریه می کردم. باید با ایمانی یه صحبتی داشته باشم ولی متاسفانه تا پنجشنبه نمی تونم ببینمش.پنجشنبه11:07 AMشاید نیت ایمانی این باشه که با حرفاش استرس رو از ما دور کنه ولی به هر حال ته حرفاش یه درصدی دلشوره رو بهم القا می کنه. دیشب محمدرضا و دایجون مهدی اومده بودن و داادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

یکشنبه8:00 AMحقیقتا آمادگی یه مهمونی خیلی بزرگ رو ندارم ولی روز آینده شب به سمت من میاد. عام خب، برم خونه با سیلاو کلاس زبان دارم و به خاطر بی برنامگی تقریبا دیروز هیچ کاری نکردم. در واقع روی کدها فکر کردم حتی تلاش کردم برنمشون ولی موفق نشدم. برم خونه باید برای سمانه مواد دسر رو بگیرم تا درست کنه و باید برنامه ریزی کنم! باید این کار رو بکنم وگرنه به فنا خواهم رفت. 11:09 AMمن درس های وزارتیمو دوست داشتم ولی الان دیگه توی این مدرسه و با این روش دوسشون ندارم.11:30 AMمی دونید؛ داشتم به این فکر می کرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

مثل یه نوستالژی... پنجشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۲ 16:18 برای نوشتن می نویسم.یه بار یه همچین چیزی‌و توی کدفورسز هم گفته بودم و ملت دیسم کردن که به درک.فقط دلم برای اینجا تنگ شده بود.دلم برای اینکه براتون اظهار خستگی کنه و غر بزنه تنگ شده بود :) maria آخرین نوشته‌ها روز قبل م2 من یا تو؟ ایمانی گور باباش.. مثل یه نوستالژی... _ هفته دهم دبیرستان! هفته نهم دبیرستان! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

راجب آدما این اتفاق میوفتههر چند وقت یه بار وقتی می بینم اونقدری که می خام به زندگی و روزمرگی‌شون نزدیک نیستم و مثلا رمز پستی که بهش اشاره ی غیر مستقیم _یا برای اونایی که آگاهن مستقیم_ کردن رو نمی فهمم یه گور باباش می زارم تنگش و رد میشم. در حالی که وقتی کامنت گذاشتنه بودم که خب این رمزه چیه این فکرو نمی کردم... که شاید باید می کردم. اون لحظه با خودم فکر می کردم من حق دارم اونقدر به زندگی دختر خالم نزدیک باشم که بدونم جریان "تخلیه احساس منفی‌ش" چی بوده. ولی خب الان به این فکر می کنم که اگه قرار ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

من یا تو؟ جمعه نهم آذر ۱۴۰۳ 17:42 اوکی بعد این همه وقت فقط یهو یادم اومد وقتی خالجون اینا کربلا بودن و با عماد رفته بودیم خونه محمدرضا یهو نمی دونم چی شد که آدما حرف رستوران ارکیده رو وسط کشیدن؛و می دونی چیه؟ هیچ کس دوست نداشت اسم تو رو بیاره!اینو از کجا فهمیدم؟ از اینکه محمد داشت به مامان می گفت که آره همون که مریم رفته بود.و من اینجوری بود که من رفتم؟و محمد می گفت آره همون که یخ خشک می زاره رو میزاش.و من هنوز یادم نمیومد دقیق که کی و کجا و با کی رفتم.که مائده خیلی یواش تر از چیزی که فکرشوادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

روز قبل م2 یکشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۴۰۴ 15:53 به قول حسنا شاید احساس این روز رو هیچ روز دیگه ای نشه درک کرد.نه اونقدری که باید عجیبه و نه اونقدری که باید عادی!فقط باید زنده و سرحال و رو فرم بمونی و منتظر طلوع روز بعد =) maria آخرین نوشته‌ها روز قبل م2 من یا تو؟ ایمانی گور باباش.. مثل یه نوستالژی... _ هفته دهم دبیرستان! هفته نهم دبیرستان! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: دوشنبه 26 مرداد 1405 ساعت: 10:48

یکشنبه یازدهم دی ۱۴۰۱ 11:40 شایدم همین(ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 11:58

شنبه بیست و چهارم دی ۱۴۰۱ 17:6 منم واقعا دوست داشتم که هر روز به چگونگی نجات یافتن از این خونه فکر نمی کردمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 11:58

یکشنبه دوم بهمن ۱۴۰۱ 8:36 سارا وقتی ریحانه رو می بینه سر ذوق میاد و ابراز شگفتی می کنه. مثلا یهو میگه: چه پاهای کوچیکی دارههههه!یا خالجون نرگس، همیشه ریحانه رو بغل می کنه وقتی که عارفه می خواد غذا بخوره و می تونه ساعت ها با حسین بازی کنه و خسته نشه.ولی داشتم فکر می کردم من با حسین می رم تو اتاق و پازلا رو می ریزیم رو زمین و میسازیمشون، کیک می پزیم، توی سفینه میریم و خیلی چیزای دیگه وشاید خیلی با هم سفر خیالی نرفته باشیم ولی جزو محبوب ترین آدماشم؟اینا مهم نیست! مهم اینکه من میرم پیش حسین یا حتی شاید ریحانه چون می خوام تو دنیاشون غرق شم و غریقی توی اونجا نباشه که نجاتم بده. میرم پیششون چون می خواهم دوباره با خودم روزایی که هنوز باید اینجا باشمو حساب نکنم...و نمی دونم این خودخواهیه یا نه و مهمم نیست. ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: کیان امینی تاريخ: يکشنبه 2 بهمن 1401 ساعت: 11:58

صفحه بندی