اوکی بعد این همه وقت فقط یهو یادم اومد وقتی خالجون اینا کربلا بودن و با عماد رفته بودیم خونه محمدرضا یهو نمی دونم چی شد که آدما حرف رستوران ارکیده رو وسط کشیدن؛
و می دونی چیه؟ هیچ کس دوست نداشت اسم تو رو بیاره!
اینو از کجا فهمیدم؟ از اینکه محمد داشت به مامان می گفت که آره همون که مریم رفته بود.
و من اینجوری بود که من رفتم؟
و محمد می گفت آره همون که یخ خشک می زاره رو میزاش.
و من هنوز یادم نمیومد دقیق که کی و کجا و با کی رفتم.
که مائده خیلی یواش تر از چیزی که فکرشو بکنی گفت: با "اون" رفتی.
همین.
مزخرفه.
اینکه نخان اسمت رو بیارن و اینکه این پذیرش رو نداشته باشن که بگن چه نسبتی با تو دارن.
و نمی دونم راجب این مسئله باید ناراحت باشم؟ ناراحت خودم؟ ناراحت خودمون؟ یا ناراحت تو؟ یا اینکه اصا این تویی که باید ناراحت باشی؟
برچسب:
نویسنده: کیان امینی